بهاربهار، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

حس مادرانه

حس قشنگ مادری

دندون درآوردن و تب و مریضی عزیزدلم

بهار قشنگم عزیزدلم ... 11دی عروسی عمو.مهدی بود و تو از همون روز تب خیلی زیادی کردی و من واقعاً تو عروسی نفهمیدم چطوری گذشت چون تو تب داشتی و همش گریه میکردی و با لباس مجلسی هم شیر دادن برام سخت بود. خلاصه از اون روز مریض شدی و دوبار بردیمت دکتر. یه هفته بعد منم ب شدت مریض شدم و تو هم مریضیت اوج گرفت و مامان مهناز اومد 4روز پیشمون موند و خیلی کمک کرد چون من واقعاً نمیتونستم کاری انجام بدم . خلاصه بعد از دوهفته ک از عروسی گذشت یه کم بهتر شدیم و الان دیگه تقریباً خوب شدیم فقط یه کم سرفه میکنیم. هفته پیش دیدم دحتر عزیزم ک حالشم زیاد خوب نیست دوتا دندون بالاییش درومده البته جالب اینجاست که دوتا دندونای جلوییت درنیومده و دوتا دندونای دومت درومده و...
1 بهمن 1394

عشق بازی با بهارم •••

دخملکم. خوشگلکم. چقدر حضور تو توی خونمون آرامش بخشه. چقدر زندگی کنار تو شیرین تره. چقدر تو خوب و مهربونی. چقدر ما دوستت داریم. این روزها بهار کلا خیلی شیطون و البته شیرین تر شده نزدیکه دوماهه ک از مبل و میز و صندلی میگیری و بلند میشی و روز ب روز هم پیشرفتت بیشتر میشه. الان دیگه وقتی از مبل میگیری آروم راه میری و برای خودت صدا درمیاری. همه جای خونه رو بهم میریزی. یه گلدون بزرگ داریم ک تو هی میرفتی ازش میگرفتی و وایمیستادی و خاکش رو با دستت میریختی زمین دیگه منو خسته کرده بودی تا میدیدی من حواسم نیست میدویدی سمت گلدون. منم جاشو عوض کردم ک تو دیگه دستت نمیرسه چون پشت مبلاست. جلوی میز تلوزیون وایمیستی و با دستات محکم میکوبونی ب میز و صدا درمیاری...
15 آذر 1394

بازیگوش مامان

بهارقشنگم دختر همیشه خندون من.... روزها ازپس هم میگذره و کوچولوی من روز ب روز بزرگتر و خانم تر میشه. این روزها ک ماشالله راحت چهاردست و پا میری دیگه ههرجا من میرم میبینم کوچولو کوچولو داری میای دنبالم و وقتی بهم میرسی و یا منو میبینی نگام میکنی و میخندی.. ازون خنده های مادر کش.......د  هرجا برم میای... اتاق ها ، آشپزخونه، حموم، حیاط... خلاصه دوست داری همه جا رو کشف کنی... تو آشپزخونه میای سیبزمینی پیازهارو میخوابخوری ک من نمیذارم... و کلا وقتی بیداری نمیذاری من کار کنم و همش باید مواظبت باشم چون تازگیا از وسایلی مثل مبل یا بالشت میگیری و رو زانو وایمیستی و میترسم بیفتی... چون یکی دوبار آروم افتادی و من خیلی ناراحت شدم شدم ک مواظبت نبودم...
16 مهر 1394

اولین باری که بهارم چهاردست و پا رفت.......

امشب چند قدم از سینه خیزت رو چهار دست و پا رفتی و منو بابایی کلی ذوق کردیم. خیلی آروم و کوچولو.... یه مدت بود که سینه خیز میرفتی و بعضی وقتها چهاردست و پا وایمیستادی و درجا هی خودتو تکون میدادی اما نمیتونستی چهاردست و پا بری اما خداروشکر امشب تلاشهات به نتیجه رسید.... خدارو شکر میکنم که روز به روز بزرگتر میشی و فقط خدا میدونه ما چقدر دوست داریمو از وجودت لذت میبریم.... بووووس
4 مهر 1394

بهار شیطون من

دختر عزیزم این روزها شما بزرگتر و شیطون تر شدی... کنجکاوتر هم شدی طوری که هرچی میبینی میخوای بدم بهت تا باهاش بازی کنی و بخوریش....... دخترکم دبگه ماشالله یه جا بند نمیشی و تا من میرم آشپزخونه تو هم دنبالممیای و یه دفعه میبینم دمپایی آسپزونه ک شما خیلی دوسس داری رو گرفتی دست ومیخوای بذاری دهنت.
25 شهريور 1394

دختر گلم دندون درآورده.... خدایا شکزت.... هوراااا

امروز وقتی شیر میخوردی احساس سوزش کردم و بلافاصله شک کردم ک دخترم حتما مروارید درآورده. دستمو کشیدم لثه هات دیدم بله... دخترگلم دندون درآورده خیلی خوشحالم. سریع زنگ زدم بابایی و اونم کلی ذوق کرد بعدهم زنگ زدم ب مامان مهناز  و همه خوشحال شدیم.... مبارکت باشه عزیزکم. ایشالله همیشه سلامت باشی.... گل قشنگ مادری
14 شهريور 1394

عشق دختر و پدری

خب عزیزکم یه کم از تو و پدرت بنویسم.  پدرت که هرچی بگم چقدر تورو دوست دارم کم گفتم. عاشقته. همه فکر و ذکرش تویی. همه چیزای خوب برات میگیره. انقدر باتو بازی کرده که تو هم خیلی دوسش داری و وقتی بابایی رو میبینی خوشحال میشی و میخندی و خودتو از بغل من پرت میکنی بغل  بابایی و از بغل بابایی اون لحظه اصلا بغل من نمیای و روتو برمیگردونی.... وقتی بغل بابایی هستی همش منو نگاه میکنی و میخندی.  توکه دختر خوش خنده و همیشه خنده رویی.  بابایی در طول روز چندبار زنگ میزنه خونه و حال تورو میپرسه و بیشتر موقع ها میاد خونه ظهرها تا تورو ببینه و باهات بازی کنه. خلاصه هم تو بابایی رو خیلی دوست داری و هم بابایی تورو خیلیدوست داره.  یه کم ک...
11 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به حس مادرانه می باشد